سلام
گفت: اوضاع چطوره؟
جواب شنید: خدارو شکر، خوبه. تو چطور؟
گفت: خیلی خرابم. دیگه خسته شدم. خداهم دیگه از من رو گردونده. نمیدونم چیکار کردم که با من قهرش گرفته؟
جواب شنید: چطور مگه؟
ـــ همش یا مریضم یا مشکلات مختلف برام پیش میاد. تا میام از یکی خلاص شم بعدی شروع میشه. من دارم تمام تلاشم رو تو زندگی میکنم ولی نمیدونم چرا خدا باهام اینکارو میکنه. انگار دیگه دوستم نداره !!
ـــ چرا اینجوری فکر میکنی؟ همه آدما به اندازه خودشون مشکل دارن.
ـــ اصلا این حرفتو قبول ندارم. هیچکدوم از دورو بریای من اندازه من مشکل ندارن. یکیش خود تو، همیشه کارات رو رواله. هیچوقت ندیدم که تو زندگی واقعا تحت فشار باشی. برای همینم همیشه اوضاعت خوبه.
ـــ بستگی داره تحت فشار بودن و اوضاع خوب رو چی تعریف کنی. مثلا من مدتیه دچار تورم شدید حنجره شدم و همین الان که دارم با تو صحبت میکنم برای هر کلمه که میگم کلی بهم فشار میاد، چند روزیه نمیدونم چرا سمت چپ بدنم به شدت درد میکنه به خصوص دست چپم که به سختی بالا میاد و این درد اونقدر شدید هست که درد سیاتیکم به کلی یادم رفته. هفته پیش دو تا سارق داییم که خیلی خیلی برام عزیز بود رو تو محل کارش به قتل رسوندن و چون درگیر برنامه های اون شدم یه پروژه مهم که مدتها برای به دست آوردنش تلاش کرده بودم رو از دست دادم . . . اما از اونجایی که هنوز چیزی بیشتر از ظرفیت تحملم پیش نیومده خدارو شکر میکنم و میگم خوبم. مشکلات در قیاس با ظرفیت ما هستن که بزرگی و کو چیکیه خودشون رو نشون میدن. اگه فکر می کنی مشکلاتت بزرگن، ظرفیتت رو بیشتر کن. مطمئن باش که مشکلاتت کوچیک میشن. کافیه یادت باشه که خدا ما و تواناییهامون رو خیلی بهتر از خودمون میشناسه و اگه سنگی سر راهمون قرار میده، میدونه که توانایی گذر ازش رو داریم. و یادت باشه که هر چی از سنگهای بزرگتری عبور کنی برای فتح قله آماده تر میشی.
با عرض تسلیت به دوست خوبم علیرضا به دلیل فوت باور نکردنیه دایی دوست داشتنی و بسیار مهربونش آقای صادق ملکی در شهر نشویل ایالت تنسی در آمریکا و تشکر از اینکه اجازه داد مکالمش با یکی از دوستانمون رو اینجا بنویسم.
سلام
۱- حدود ده روز از این اداره به اون اداره دوییدم تا ثابت کنم که بنده به عنوان یک دانشجوی کارشناسی ارشد با حدود۷-۸ سال سابقه کار که سه سال آخر اون در رده مدیریتی بوده با وانت دو کابین خودم تو خیابون بار بری نمیکنم تا بلکه از مالیات سالانه وانت بار ( که حدود ۵۰۰ هزار تومنه) معاف شم !!!
۲-
یکسال و نیم پیش:
گفت: وحید فوق العاده ست. واقعا عالیه. کاملا من رو درک میکنه. اصلا انگار یه عمره همدیگرو میشناسیم. خیلی با شعوره و . . .
گفتم: حواست رو جمع کن. اینقدر احساسی با موضوع برخورد نکن
دیروز:
گفت: این وحید اصلا من رو درک نمیکنه. انگار اصلا گوش نمیده چی میگم. همش حرفای خودشو میزنه. احساس میکنم اصلا حرفای هم رو نمی فهمیم . . .
گفتم: آروم باش. اینقدر احساسی با موضوع برخورد نکن
با عصبانیت گفت: تا حالا چند بار این جمله رو بهم گفتی! واقعا چرا فکر میکنی من احساسی با همه چیز برخورد می کنم!؟
سلام
بزن باران که اینجا غرق خون است
بزن باران که ایران لاله گون است
بزن باران ز کیش و قشم تا رشت
که آزادی چو خوابی بود و بگذشت
بزن باران که آزادی فسانست
در ایران گوئیا فصل خزان است
بزن باران تو هم بر دست و رویم
که تا نقش کبودی ها بشویم
بزن باران که دلها غم گرفته
همه شهر مرا ماتم گرفته
بزن باران ندا بر آسمان رفت
خدایا غیرت از این ناکسان رفت
زمان گویا که اینجا مکث کرده
همه کار جهان را عکس کرده
پلشتی خوبی و زشتی نکو شد
همه دستان خون آلود رو شد
همه لا مذهبان بر صدر دینند
همه دین باوران خانه نشینند
به بام خانه ها الله اکبر
گرفته حکم تیر، الله اکبر
خداوندا دل من چاک چاک است
ز نا امنی مسجدها هلاک است
ز مسجد تیرها بر من روان است
خداوندا کجا جانم پناه است
خداوندا مرا یک مسئلت هست
که مسجد جای بنده است یا که بندست؟
خداوندا ببین این خولیان را
به کسوتها نشسته کولیان را
یزید حیدر شده شمر است مالک
به زندان پارسا رادان سالک
چو این باشد علی آندیگر اشتر
بود بی دینی از این دین خوشتر
به یاد ندا آقا سلطان و دیگر خواهران و برادران شهید راه آزادیم
ضمن عرض سلام خدمت دوستان قدیم بگم که به زودی با همون سبک و سیاق قبلی برمی گردم
۱۹ ساعت بعد از آپیدن:
هر کاری کردم دیدم بدون سلام اولش، هیچ رقمه بهم نمیچسبه لذا امروز سلام رو بهش اضافه کردم
احتمالا زودتر از اون چیزی که انتظار می رفت به حال و روز طبیعی بر میگردم![]()
سلام
۱- بازم به عید داریم می رسیم. امسال خیلی سریعتر از اونچه فکر میکردم به آخرش رسید! شاید علت اصلیش درگیری دوبارم توی درس و کتاب و تحصیل بوده و شاید بالا رفتن حجم کارام. ولی در کل خیلی زود گذشت. حالا دیگه به وضوح میشه بوی عید رو از تو خیابونای شهر استشمام کرد. یه حسی بی خود و بی جهت آدم رو به سمت ویترین نو و جدید مغازه ها میکشونه. انگار این آب و هواست که آدم رو مجاب به خرید عید میکنه! با دیدن بعضی درختچه های شکوفه زده کنار خیابون، آدم بدش نمیاد خودشم یه لباسی بگردونه. اما ما آدما گاهی یه چیزایی رو یادمون میره، مثلا یادمون میره که اگه این درخچه زیبا حالا داره ظاهر تغییر میده و شکوفه میزنه، این تغییره مدتهاست که از درونش آغاز شده، تمام یاخته ها و بافتها و آونداش تغییر کردن تا باعث شدن ظاهرشم متحول بشه. خوبه یادمون باشه که تحول و تغییر باید از درونمون آغاز بشه تا در ظاهرمون هم نمود پیدا کنه. تغییر ظاهری ماندگار نیست. کاش با شنیدن این بوی دل انگیز عید، جای اینکه یاد تغییر قیافمون بیفتیم یاد تغییر خودمون میفتادیم![]()
بوی عیدی، بوی توت
بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو
بوی یاس جانماز ترمه مادربزرگ
با اینا زمستون رو سر می کنم
با اینا خستگیم رو در میکنم
شادی شکستن قلک پول
وحشت کم شدن سکه عیدی از شمردن زیاد
بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب
با اینا زمستون رو سر می کنم
با اینا خستگیم رو در میکنم
فکر قاشق زدن یه دختر چادر سیاه
شوق یک خیز بلند از روی بته های نور
برق کفش جفت شده تو گنجه ها
با اینا زمستون رو سر می کنم
با اینا خستگیم رو در میکنم
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس نا تموم گذاشتن جریمه های عید مدرسه
بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب
با اینا زمستون رو سر می کنم
با اینا خستگیم رو در میکنم
بوی باغچه بوی حوض
عطر خوب نذری
شب جمعه پی فانوس توی کوچه گم شدن
توی جوی لاجوردی هوس یه آبتنی
با اینا زمستون رو سر می کنم
با اینا خستگیم رو در میکنم
۲- یه مدتی بود ندیده بودمش. بچه ها میگفتن یه جوری شده !!! (مثل اینکه جذب یکی از این گروهایی شده بود که ادعای عرفان به سبک نوین میکنن) چند وقت پیش دیدمش. موهای بلند فرفری و ژولیده با های لایتهای سفید و یه ریش نا مرتب یه پیرهن قرمز با یه شلوار رنگ و رو رفته کماندویی . . .
گفتم: چرا این شکلی شدی ؟!؟!؟
گفت: آدم خاص باید همه چیزش خاص باشه از جمله ظاهرش !!
عین افرادی که یه سری سوال جواب رو از قبل حفظ میکنن حرف میزد. یه جورایی انگار داشت شعار میداد فقط مشتش رو بالا پایین نمی کرد!!
گفتم: یعنی الان تو آدم خاصی هستی؟!
گفت: سعی میکنم باشم.
گفتم: خوب که چی بشه؟
گفت: یادت باشه دنیا رو آدمای خاص ساختن
این جملش اصلا به مذاق من خوش نیومد. همینجوری که داشتیم قدم میزدیم و در مورد چیزای مختلف حرف میزدیم ، داشتم به این جملش فکر میکردم. بین حرفامون چند لحظه سکوت شد.
گفتم: به اعتقاد من دنیا رو آدمای معمولی ساختن و آدمای خاص فقط خرابش کردن !!
گفت: چطور؟!؟!
گفتم: ببینم اگه ادیسون برق رو اختراع نمیکرد چی میشد؟
گفت: هر هر هر، خوب یکی دیگه اختراعش میکرد. حالا این چه ربطی داشت بامزه؟
گفتم: اگه هیتلر، استالین، اسکندر مقدونی، پینوشه، صهیونیستها و . . . اینهمه فجایع به بار نمی آوردن چی؟ آیا کس دیگه ای این کارا رو میکرد؟ چقدر احتمال داشت کسی کارای اینارو بکنه و چقدر احتمال داشت که کسی کارای ادیسون، فلمینگ، زکریای رازی، ابن سینا و . . . رو بکنه
هیچی نگفت و فقط نگاه میکرد. انگار جواب این حرفا رو بهش یاد نداده بودن.
گفتم: پس آدمای معمولی و عادی بودن که دنیارو ساختن و آدمای خاص بودن که اون رو خراب و ویرونش کردن. حالا اگه جدا میخوای در روند ساخت دنیا دخیل باشی، سعی کن یه آدم عادی و معمولی باشی!
سلام
تا حالا شده یه اتفاق که به نظر دیگران خیلی ساده و معمولی میاد برای شما تبدیل به یه تلنگر بشه؟! خوب برای من این اتفاق افتاد. یه اتفاق خیلی ساده که اونقدر بی اهمیت بود که الان دقیق و با جزئیات کامل یادم نمیاد، توی یه زمان و مکان خاص برام تبدیل به یه تلنگر شد. مکانش خونه کامیار خدا بیامرز و زمانشم درست قبل از آخرین امتحان ترم و در حین انجام یه پروژه بسیار زمانبر برای شرکت بود. با کاترین و فرید و مریم و مهندس امیری و خانومش فرزانه به شدت درگیر کار بودیم و خونه کامیار اینارو انتخاب کرده بودیم چون کاترین نمیتونست مادرش رو تنها بذاره و بیاد شرکت و با توجه به تسلطش به زبان آلمانی حضورش لازم بود. خلاصه حسابی گره خورده بودیم که یه دفعه مادر کامیار با یه سینی چای و کیک ظاهر شد و گفت که وقت عصرونست، کاترین گفت:« مامان الان وقتش نیست. کار داریم.» بعد مادرش یه جمله گفت که الان درست یادم نیست ولی معنیش این بود که سعی کنید اول خودتون باشید بعد یه مشت کارمند. مهندس امیری که بزرگتر همه ما بود و یه جورایی مسئول گروه ما هم بود لبخندی زد و کار رو تعطیل کرد تا عصرونه بخوریم. این حرف مادر کامیار من رو خیلی به خودش مشغول کرد. احساس کردم یه مدتیه دیگه خودم نیستم، بلکه تبدیل به یه ماشین شدم که دارم ادای پارسا رو در میارم. احساس کردم خیلی از کارارو فقط به این خاطر دارم انجام میدم که از پارسا اینجور انتظار میره. احساس کردم که اخیرا خیلی پیش اومده که دلم میخواسته کاری رو انجام بدم ولی اون کار رو انجام ندادم چون احساس کردم از پارسا اینطور انتظار نمیره. یا برعکس یه کارایی رو انجام دادم که خیلی هم مطابق میلم نبوده ولی چون از پارسا انتظار می رفت انجامش دادم. این خیلی اذیتم کرد. اینکه میدیدم دیگه یه جورایی خودم نیستم و فقط دارم ادای خودم رو در میارم !!! شاید اینکه یه نفر ادای خودش رو دربیاره به نظرتون خیلی مسخره بیاد ولی این واقعا اتفاقی بود که در مورد من داشت میفتاد. فردای اون روز یه تصمیم اساسی گرفتم و حدودای ظهر بعد از امتحان یه راست رفتم شرکت و برای خودم یه مرخصی ۱۰ روزه رد کردم. مهندس امیری و مدیر عامل شرکت چند ثانیه ای در سکوت کامل بر و بر من رو نگاه کردن، بعد مهندس امیری که همون روز قبل هم متوجه تغییر احوالات من شده بود پرسید: «مگه امتحانات تموم نشد؟ » گفتم: «چرا.» بعد مدیرعاملمون گفت: « میدونی الان شدیدا تو فشار کاری هستیم و از هر زمانی بیشتر به وجودت نیازه» گفتم :«بله، ولی بچه های دیگه هم از پس کارا برمیان» مهندس امیری دوباره پرسید:« پارسا جان مشکلی پیش اومده؟ » با یه لبخند گفتم : « نه مهندس، فقط میخوام برم عصرونه بخورم!! » مهندس امیری که تا حدود زیادی با روحیات من آشنا بود (به علت سفرهای زیادی که با هم داشتیم ) از جاش بلند شد، تقاضا نامه من رو از میز مدیرعامل برداشت و گفت: «۱۰ روز کافیه؟» بعد یه نگاه به چهره کش اومده و متحیر و یه وری شده مدیرعامل انداخت و بهش گفت: «ظاهرا قضیه خیلی جدیه» وبعد مرخصی رو برام امضا کرد. مدیر عاملمون آنچنان هنگ کرده بود که حتی جواب خداحافظی من رو هم نداد.
من تصمیم خودم رو گرفته بودم. میخواستم تا جایی که ممکنه کارهایی که مشخصا مربوط به پارسا بود رو ماشین وار انجام ندم و در واقع یکبار دیگه فاکتور های شخصیتیم رو خودم انتخاب کنم. یعنی یه جورایی خودم رو دوباره پیدا کنم. مثل یه کامپیوتر که گاهی سخت افزارهاش رو درست نمیشناسه و ناقص ازشون استفاده میکنه، لازم بود دوباره خودم رو شناسایی کنم. پس خیلی از کارایی که پارسا میکرد رو کنار گذاشتم تا خودم دوباره ـــ اگر لازم بود ـــ اونارو انتخاب کنم. مثلا اصلا سعی نکردم برای این ۱۰ روز برنامه ریزی کنم، ماشینم رو کنار گذاشتم و برای تفریح به جای کوه و جنگل و امثال هم ، یه بار با چندتا از دوستام رفتم فرحزاد. یه بارم با پرسیان و چندتا دیگه از دوستامون رفتم پاساژ گردی!!! و خلاصه خیلی از کارایی که به واسطه پارسا بودنم انجامشون میدادم رو کلا کنار گذاشتم ( از جمله سرزدن به این وبلاگ) و خیلی کارا رو هم که قبلا اهلش نبودم رو انجام دادم ( مثلا چندتا بازی روی کامپیوترم نصب کردم و تا آخرین مرحله بازی کردم ) تا اینکه بالاخره احساس کردم که حالا دیگه با انتخاب خودمه که دارم کارام رو انجام میدم و با انتخاب خودمه که دوباره دارم میشم پارسا و آروم آروم دوباره پارسا رو درون خودم پیدا کردم و حالا با شور و اشتیاق فراوون به خودم برگشتم. حالا دیگه دقیقا می دونم چی میخوام و چرا. حالا کاملا مطمئنم که باید از همه جنبه های جانبی زندگی ( از جمله کارم ) بزنم و تمرکزم رو روی تحصیلم بیشتر کنم. حالا دیگه برام خیلی مهم نیست که شرکت تا چه حد به حضور دائم من توی پروژه های مختلف نیاز داره، چون برای شرکت مثل من زیاد پیدا میشه و الان این منم که به شدت به خودم نیاز دارم و برای من هیچکس مثل خودم پیدا نمیشه. حالا این منم، پارسا . . . !
پس نویس: هاله عزیز، خوندن کامنتت برام یه سورپرایز (شگفتانه!) خیلی خوب بود. خیلی خوشحالم که دوباره اینطرفا پیدات شده و امیدوارم همونطور که گفتی بازم بیای. هرجا هستی شاد و موفق باشی.
سلام
۱- از تاخیر طولانیم معذرت می خوام ولی:
کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته ازین معنی گفتیم و همین باشد
آره دلم اونقدر گرفته بود که دلم نمیخواست چیزی بنویسم چون میدونستم اونقدر تلخ میشه که بعدا از خوندنش پشیمون میشم. از طرفیم خوندن از تلخیا توی این وبلاگ چندان هم جالب به نظر نمیرسه اما چه میشه کرد، زندگیه دیگه گاهی تلخه گاهی هم شیرین و بین پارسا و دیگران هم فرق نمیذاره و همینه که خوشایندش میکنه.
دلم گرفته بود، نه فقط از اوضاع اسف بار غیر نظامی ها در غزه و نه فقط به خاطر آغاز دوباره ماه محرم که چه بخوای چه نخوای یه حزن غریبی رو تو دلای ما ایرانیا (شاید به خاطر چهره شهر!!) ایجاد میکنه، بلکه به خاطر یه اتفاق، یه اتفاق که مثل همه اتفاقا غیر منتظره بود ـــ حداقل برای من ـــ . پیشنهاد نمی کنم ولی اگه دلتون میخواد بدونین جریان چی بوده به ادامه مطلب مراجعه کنید.
۲- بعد ثبت رکوردهای جالبی مثل ۲۴۰۰ کیلومتر رانندگی جاده ای در ۲۲ ساعت به طور مداوم (با نیم ساعت استراحت) توی تابستون گذشته و تور حدودا ۱۵ ساعته تهران ـــ گردش کامل اصفهان ـــ تهران که پارسال برای مهمون اتریشیم گذاشتم و تور تقریبا ۲۶ ساعته تهران ـــ گردش در شیراز به همراه بازدید از تخت جمشید و میدان نقش جهان اصفهان ـــ تهران که بهار سال گذشته یه سرمایه گذار فرانسوی رو بردم، تو زمستون امسال هم یه رکورد جدید ثبت کردم. یعنی ۸۰۰ کیلومتر رانندگی داخل شهری و مصرف تقریبا ۱۰۰ لیتر بنزین (یعنی فقط ۲۰ لیتر کمتر از سهمیه یک ماه) در حدود ۱۶ ساعت با حدود ۳۰ تا مقصد !!!!!
نظر شما در مورد اینکه خودم رو به گینس معرفی کنم چیه ![]()
![]()
۳- به قول شاعر قاتی کردم بد رقم . . . ! فشار کار و درسم خیلی زیاد شده. مثلا خیر امواتم دارم با پدر و مادرم زندگی می کنم ولی باور کنید خیلی وقتا دلم براشون تنگ میشه. با درس نمیشه شوخی کرد اما به سرم زده یه چند وقتی بی خیال کار بشم و بزنم بر طبل بی عاری
. البته اینا همش شعاره. من اینجوری بزرگ شدم و نمیتونم دل از این سبک زندگی بکنم ولی باید خیلی مشغله هام رو کمتر کنم تا واقعا بتونم به نحو احسن به مسئولیتام برسم. اینم یه جور ریاضته دیگه . . . !!! عالم و آدم برای ریاضت کشیدن فعالیتاشون رو بیشتر می کنن ما باید فعالیتامون رو کمتر کنیم. مامانم یه چیزی میدونه که بهم میگه تو همه چیزت خلاف آدمیزاده دیگه![]()
>>> ادامه مطلب <<<
سلام
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد، پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
بله، زمستان است . . . زمستون - یعنی فصل مورد علاقه من- هم با تمام زیباییاش شروع شد. این رو فقط تقویم نمیگه، بلکه آدمای کاپشن پوش توی خیابون با نفسای ابری و نگاه های کوتاه و لرزونشون، دستکشای زهوار در رفته و مندرس جاروکش سحرگاهی محله، باغچه عريون با درختای پا برهنش و آژير كشيدن گاهگاهی سینوزیت این یادگار زیر بارون موندن های روزگار جوونی و سوغاتی سالهای زندگی در شمال بهم میگن. قبلا هم گفتم که این فصل رو خیلی دوست دارم. نمیدونم چرا ولی احساس میکنم آدما تو زمستون یه جور دیگه هستن، غروبا زودتر میان خونه، تو خونه به هم نزدیکتر میشینن، و توی خیابون هم آرومتر و محتاتانه تر راه میرن. خلاصه نمیدونم که بیشتر به دلیل خاطرات کم نظیریه که تو این فصل دارم یا به دلیل زیبایی ذاتیه این فصله که من اون رو تقریبا از هر فصل دیگه ای بیشتر دوسش دارم. زمستون فصل من . . .
پس نویس: آقا دمش گرم! حرکتش خیلی باحال بود. کی ؟ خوب معلومه همون خبرنگاره دیگه که لنگه کفش پرت کرد به بوش. وقتی یکی یه عمره وایساده داره مزخرف میگه و همه رو هم لنگه خودش ابله فرض کرده باید یه جوری بهش فهموند که بابا بعضیاهم هستن که می فهمن. حتما میدونین که داستان لنگه کفش پرت کردن در فرهنگ مردم عراق ورای قضیه صدمه زدن یا اعتراض کردنه و یه توهین خیلی جدی محسوب میشه (یه چیزی مثل پرت کردن گوجه فرنگی یا سبزیجات گندیده در برخی کشورای اروپایی البته کمی با عمق بیشتر). البته من اصلا طرفدار برخوردهای خشونت آمیز نیستم ولی همین حرکت نمادین به تنهایی کار هزاران بیانیه و راهپیمایی و گردهمایی رو انجام داد و پیام واقعی و مکنونات قلبی مردم عراق رو به گوش جهانیان رسوند. ببینم! امکانش هست از این خبرنگاره دعوت کنیم تو سخنرانی های چندتایی از دولتمردان ایران شرکت کنه؟! بلکه اونا هم فهمیدن همه مثل خودشون نیستن!!!!![]()
سلام
بازم يه مدتی نبودم. خوب به هرحال در مورد موجوداتی مثل من که خیلی درمورد سلامت عقلشون اطمینانی وجود نداره آنچنان هم اتفاق غیر طبیعی ای نیست!! این دفعه نه سفر بودم نه پی کسب علوم خفیه و نه اینکه روزی ۱۸ ساعت کار میکردم بلکه روزی ۸ تا ۱۰ ساعت بیشتر کار نمیکردم (یعنی نمی تونستم که بیشتر کارکنم) و تمام این مدت هم تهران بودم. اما . . . اما حرکتی که ایندفعه زدم اساسی تر از هر دفعه بود. دفعات قبل کارایی می کردم که ازم انتظار میرفت و به قولی تجربه قبلی در موردشون داشتم اما ایندفعه دست به کاری زدم که راستشو بخواین چیز زیادی در موردش نمیدونستم و هموناییم که می دونستم همش جنبه تئوری داشت. درسته میگن بچه های مهندسی صنایع تو هر کاری می تونن دخالت کنن ولی بیشتر مد نظرشون کارای فنی ــ مهندسیه نه اینکه واقعا هر کاری!!! آخه واقعا یکی نیست به من بگه پسر جان کاری که به تو کار نداره تو باهاش چیکار داری!؟!؟
قصه از اینجا شروع شد که ۵-۶ ماه پیش یکی از دوستان برای ساختن یه ویدیو کلیپ شروع کرد به گشتن دنبال شرکتای مختلف مربوطه و به خیلی جاها سرزد. از رضای عطاران و رامبد جوان گرفته تا یه نمایشگاه دار اتومبیل که با چندتا دانشجو و چندتا تازه فارغ التحصیل یه شرکت سینمایی راه انداخته بود. ولی یا پولهای آنچنانی میخواستن یا شرایط غیر معقول میذاشتن که در خیلی موارد هم اگه این دوست ما خودش می خواست کوتاه بیاد ما نمیذاشتیم. تا اینکه یه بار که منم باهاش به یکی از این شرکتای در پیت که چندتا تیزر تبلیغاتی مزخرف ساخته بود رفته بودیم من از کوره در رفتم و گفتم: « آخه آقای ... این شرایطی که شما می فرمایین اصلا معقول نیست. مگه چه کار خارق العاده ای قراره انجام بدین» و جواب داد که: « لطفا در مورد کاری که چیزی ازش نمیفهمین نظر ندین. اگه عرضشو داشتین، خودتون ميساختين » !!! خوب قطعا می تونین حدس بزنین گفتن چنین حرفی به موجوداتی مثل من و دوستای خل و چل تر از خودم چه عواقبی می تونه داشته باشه! بله ما شروع به ساختن یه ویدیو کلیپ کردیم !!! من به همراه یه مهندس صنایع دیگه، یه مهندس سخت افزار ، یه مهندس نرم افزار و یه مهندس طراحی صنعتی با کمک و همراهی یه فیلمبردار حرفه ای و گروه سه نفرش اقدام به ساختن یه ویدیو کلیپ کردیم و این در حالی بود که هیچکدوممون تجربه عملی چنین کاری رو نداشتیم. مسئولیت من در این گروه مدیریت و برنامه ریزی کلی پروژه بود که با حفظ سمت به عنوان دستیار تدوین و دستیار طراح صحنه هم مشغول بودم. نتیجه اینکه تو این مدت از اول صبح یه سره پای کامپیوتر و چشم به مانیتور بودم تا لحظه ای که از لوکیشن ( که یه خونه ویلایی تو شهرک غرب بود) میومدیم خونه. واقعیتش رو بخواین وقتی میرسیدم خونه چشمم که به مانیتور میفتاد گلاب به روتون شکوفه بنفش میزدم. اما در نهایت اون کار رو به انجام رسوندیم و در کمال ناباوری خیلیا یه مشت مهندس، از سر ساختمون و خط تولید و پای کامپیوتراشون رفتن و وارد صحنه شدن و تونستن یه ویدیو کلیپ بسازن که انصافا از خیلی از این خزعبلاتی که این روزا میبینیم بهتر از آب در اومد. ما ثابت کردیم (حداقل به خودمون) که هر کاری رو میشه مهندسیش کرد. راستش رو بخواین آخر این کار خیلی حسرت خوردم که ای کاش یکی از این گروههای فیلم ساز با ما کنار میومد و اونوقت بود که واقعا یه کار فوق العاده از آب در میومد. نمیدونم چرا بعضی از ما ایرانیا تا یه کم تو یه کاری مهارت پیدا میکنیم فکر میکنیم دیگه خداوندگار اون کار شدیم و الباقی مردم مشتریامون نیستن بلکه بنده هامونن در حالی که اینجا ایرانه و ما ایرانی ها اگه تحت فشار قرار بگیریم هر کاری ازمون بر میاد. من و گروهم شاید دیگه تا آخر عمرمون دست به یه همچین کاری نزنیم اما این بار برای باج ندادن به کسی و برای ثابت کردن خودمون این کار رو انجام دادیم که فکر می کنم موفق هم شدیم. ولی ای کاش ما ایرانیا بجای اینکه توی کارها بی دلیل با هم بجنگیم، باهم کنار میومدیم تا همگی انرژی هامون در راه درستی مصرف بشه. اونوقت شاید تو دنیا جایی وایساده بودیم که هیچ کس به خودش اجازه نمیداد بهمون زور بگه.
راستی در مورد اینکه این ویدیو کلیپ اصلا چی بود و راجع به چی بود لطفا چیزی نپرسید چون از توضیح جدا معذورم. آخه صاحب کلیپ به شدت نسبت فاش شدن ماهیت اون هشدار داده و از اونجایی که خودش مهندس نرم افزاره، شوخی کردن باهاش تو فضای مجازی اصلا عواقب دلچسبی نداره!
سلام
۱- بارونه از سر شب همش میباره . . . ! ساعت حدود یک بامداده و حسابی داره بارون میاد. هوا از اون هواهای با حال پاییزیه. بدجوری دلم می خواد بزنم بیرون و تا صبح راه برم ( به یاد قدیم . . .) اگه هنوز یه دانشجوی بیست و دو - سه ساله بودم و تو یه شهر کوچیک شمالی مشغول تحصیل، بدون شک الان هر جایی ممکن بود باشم الا زیر سقف!!! ولی. . . ولی من بزرگ شدم، دنیام بزرگ شده و مسئولیتهام هم همینطور و الانم دارم توی شهر بزرگ خودم زندگی میکنم. حالا دیگه اونقدر بی مسئولیت و فارغ نیستم که هر غلطی دلم بخواد بتونم بکنم. حالا باید حواسم باشه که تا جای ممکن مریض نشم و برنامم رو طوری تنظیم کنم که برای فردا انرژی کافی داشته باشم. اون وقتا خیلی از این کارا میکردم. همین موقع ها از خونه میزدم بیرون و صبح از یکی از شهرای اطراف سر در میاوردم. زندگی دانشجویی بود دیگه. خوب اینم یه جورشه حالا میشینم و از پنجره بارون رو تماشا میکنم و در موردش مینویسم و ازش نهایت لذت رو میبرم چون شاید یه روز یه جا حسرت این رو بخورم که بتونم در حال تماشای بارون وبلاگ بنویسم. پس، بزن باران . . .
۲- امروز دوتا خبر شنیدم که برای خیلی از دور و بریام مهم بود اما برای من نه. یکی اینکه باراک حسین اوباما رئیس جمهور امریکا شد که راستش رو بخواین من اعتقاد دارم تو امریکا هم مثل بیشتر کشورای بزرگ دنیا رئیس جمهور فقط یه عروسک خیمه شب بازیه، و دوم اینکه پیست اسکی توچال فردا ( یعنی تقریبا امروز) افتتاح میشه و بازم اگه راستش رو بخواین هیچ وقت از اسکی اونقدر که دیگران لذت میبرن لذت نبردم آخه من همیشه عاشق صعودم نه سقوط البته نمیگم اسکی جالب و هیجان انگیز نیست ولی نه به اندازه صعودهای سبک و لذت بخش تابستونی (حد اقل برای من). و بازم تاكيد ميكنم كه من عاشق برفم هر وقتم برم پیست بیشتر با برف حال میکنم تا با اسکی.
۳-
ـــ گفت: فکر کنم این یه اپیدمیه که هر کی ارشد قبول شه دیگه تو وبلاگ نویسی تنبل میشه
ـــ گفتم: چطور؟!
ـــ چطور نداره! یه نگا به دور و برت بنداز. محمود، مانی، سامان، گلی، مریم . . . اصلا چرا راه دور بریم خود تو!
ـــ تا حالا شده مجبور باشی دوتا هندونه ۵ کیلویی رو بلند کنی؟!
ـــ اه این ضرب المثل قدیمی رو برام تکرار نکن خودتم خوب میدونی که ...
حرفشو قطع کردم.
ـــ آره، ببین تو فرض کن با یه برنامه ریزی دقیق و راهکار سنجی میای هر کدوم رو با یکی از دستات بلند میکنی. ولی حالا تصور کن در همون حال هم یه sms برات میاد. قطعا وای نمیسی به این فکر کنی که حالا چه جوری تو این وضعیت sms رو بخونی بلکه در نهایت سعی میکنی یه ذره سریعتر هندونه هارو به یه مقصدی برسونی تا بتونی با فراغ بال هم sms رو بخونی و هم بهش جواب بدی.
یه چند ثانیه ای بر بر من رو نگاه کرد و بعد گفت:
ـــ وقتی من میگم شماها همتون یه چیزیتون میشه میگی به مافوقت توهین نکن !!
و بعد راهش رو کشید و رفت درحالی که زیر لب الفاظی رو استفاده میکرد که از ذکرشون معذورم ولی نشونه این بود که کاملا توجیه شده . . . !!!
سلام
تو کنج خونه ، تنها و خسته
نشسته مردی ، دلش شکسته
چشماش پر اشک ، سرش به ديوار
غمگين و نالون ، تنها و بی يار
از عشق پاكش به نازنين يار
چي مونده باقی جز قاب عکسی به روی دیوار
یاد شادیاش ، یاد خنده هاش
یاد کسی که جون می داد براش
یاد اون روزا داغونش کرده
بدتر از اونا ، رفتن یارش ویرونش کرده
چی مونده از مرد ، از اون مرد شاد
یه مشت خاکستر که دادن به باد
چی مونده از اون کوه دماوند
شکسته سرو سبز تنومند
می دونید چیه ، قصه این مرد؟
صدتا کتابه ، پر از غم و درد
یار نارفیق ، گذاشتش و رفت
تنها موند و مرد ، از غم غربت
دعا می کنه مرد دیوونه
می گه خدایا میشه یه روزی برگرده خونه؟!
فکر کرده اگه ، یارش می دونست داره می میره
برمی گشت پیشش ، یارش می شد
مرد دیوونه!!!
دیوونه کارش دعا کردنه ، غصه خوردن و گریه کردنه
یکی نیس آخه که بهش بگه
مرد دیوونه یار بی وفا تو این زمونه فراوونه ، فراوونه
این یار تو هم یکی از اوناس ، بر نمیگرده ، اونم بی وفاس
یه روز دیوونه رفت خونه یار
با یه دسته گل ، گلای بی خار
در رو زد اما کسی وا نکرد
صداش می اومد ، در رو وا نکرد
آهای دیوونه تا کی هی می گی یار و یار و یار
تورو نمی خواد این نارفیق یار
بابا ولش کن بی خیال یار
اما دیوونه گوشش اینجا نیس
خودش همینجاس ، هوشش اینجا نیس
کاری نمی شه ، کرد برای اون
عاشق یاره ، مثال مجنون
کار دیوونه گذشته از کار
خونش میفته ، گردن اون یار
آهای جوونا که عاشق می شید
مراقب باشید یار کی می شید
واسه کی می شید عاشق زار
واسه کی می شید همدم و غمخوار
یار بی وفا دیدید چی آورد سر دیوونه
پیرش کرد و کشت
عبرت بگیرید از این قصه مرد دیوونه

